تبليغاتX
همیشه دوستت داشتم

همیشه دوستت داشتم

خیلی نامردی

 چه میخندی تو؟

به مفهوم غم انگیزجدایی؟

به چه چیز؟

به شکست دل من یابه پیروزی خویش؟

به چه میخندی تو؟

به نگاهم که چه مستانه توراباورکرد؟

یابه افسونگرچشمانت که مراسوخت وخاکسترکرد؟

به چه میخندی تو؟

به دل ساده من میخندی که دگرتابه ابدنیزبه فکرخودنیست؟

خنده داراست بخند....

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 10:47 توسط نگین |


سلام . خوبین؟

بعد از یه تاخیر طولانی بازم اومدم. اومدم بگم تو این مدت خیلی اتفاقا افتاده .

اتفاقای خوب و بد. دیدارای خوب و خوشحال کننده و دیدارای بد و نابود کننده.

دلم واسه اینجا خیلی تنگ شده بود فکر نمی کردم انقدر به اینجا وابسته باشم

اما وابسته هستم به اینجا به خاطرات اینجا . به یه چیزایی وابسته نبودم واسه

همین انداختمشون دور. مثلا آی دی هام که به جز دردسر چیزی واسم نداشت

فقط آبروم رو می برد وقتم رو می گرفت و منو به بیراه میکشوند همشو پاک کردم

از صفحه روزگار حذفش کردم.

این یه اتفاق خوب بود. شاید یه استارت یه شروع واسه دوباره نگین شدن

دوباره خوب شدن دوباره پاک شدن.

بعد از این اتفاق یه تلنگر یه حرف یا شایدم یه هشدار بهم گفت که تو دوستی هام

هم دارم اشتباه می کنم . تو انتخاب یه همدم ییا یه نفر که بتونه جای حمید رو بگیره

اره اشتباه می کردم. هیچ کس واسم جای حمید رو نگرفت و نمیگیره .اینا فقط تن منو

می خواستن واسه ارضای هوساشون . و چقدر اشتباه کردم.

اما واسه اینکه این اشتباه رو ادامه ندم اینا رو هم از صفحه زندگیم حذف کردم

و الان چقدر راحتم و احساس سبکی می کنم. خدایا شکرت که قبل از دیر شدن

به دادم رسیدی.

بازم هست. یه اتفاق بد و بازم یه تلنگر . فوت بابا بزرگم بعد از این همه زجر کشیدن

بهم فهموند که دنیا ارزش هیچی رو نداره و چه زود و چه دیر هممون باید بریم

واسه همین سعی دارم میکنم تا هستم واسه اون دنیام بهشت رو بخرم و

اشکال نداره این دنیام جهنم بشه.

دوتا اتفاق دیگه هم مونده.

این یکی اتفاق می تونست خیلی تاثیر گذار باشه ولی از قدیم گفتن نرود میخ آهنی

در سنگ . منم بیدی نبودم که با این بادا بلرزم. دیدم خورد شدم اما فقط چند روز

آدم شدم. بذار بگم چی شد! همه چی از یه خنده تمسخر آمیز شروع شد . خنده ای

که حمید و زنش به من کردن تا بهم بفهمونن تا حالا داشتم اشتباه می کردم

اما من و دلم این حرفا حالیمون نیست . بازم کار خودمون رو می کنیم بازم به

دوست داشتنمون ادامه میدیم

بده عزیزم ببینم به کجا میرسی!؟ اخی خدا چی به روزم اومد . چقدر خورد و خستم

چقدر بی هدف و بی اعتمادم. بی اعتماد به دنیا و آدماش . دیگه هیچ کس رو نمیتونم

دوست داشته باشم . دوست داشتن از یادم رفته . و خیلی بده از بین تمام آدمای که

دور و برتن و دوستت دارن کسی رو دوستداشته باشی و دلتنگش بشی که اصلا واسش

اهمیت نداری. اشکال نداره اینم میگذره.

و حالا آخرین اتفاق.

یعنی دانشجو شدنم . آره بالا خره این نگین سر به هوا و درس نخونم دانشجو شد!

چیه بهم نمیاد وکیل بشم؟! میاااااااااااااااااااااااددددددد خوبم میاد .

الان یه هفته است که وارد یه محیط جدید شدم . با آدمای جدید با روش های جدید

و یه نگین جدید . امیدوارم دیگه اشتباه نکنم راه خطا نرم . و می دونم خدا کمکم

می کنه .

خدایا شکرت بابت تمام چیزایی که بهم دادی و چیزایی که ازم گرفتی

خدایا دوستش دارم و هیچ احدی نمی تونه این دوست داشتن رو ازم بگیره

و فقط وقتی از بین میره که تو بخوایی . پس تا وقتی که نباید بره تو دلم

بشه به عنوان یه محافظ یه راه واسه خطا نکردن می دونی که چی می گم.

چاکر همتونم هستم . ببخشید خستتون کردم . یا علی

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 10:45 توسط نگین |


توی زندگی عاشق شدن نه برنامه ریزی شده و نه با دلیل اتفاق می افته

اما وقتی که عشق حقیقی باشه تبدیل به برنامه زندگیتون میشه و دلیل زنده بودنتون.

سلام . بالاخره حوصله کردم بیام آپ کنم. خسته شدم چی کار کنم؟!

آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ بسه خدا بسه

دلت میاد این همه اذیتم می کنی؟!

می دونی ۱۰ ماه و ۲۰ روز که ندیدمش.

به خدا خیلی سخته خیلی

دوستش دارم مثل روز اول.

خدایا کمکش کن.

یا علی

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 13:59 توسط نگین |


گاهی وقتا از باهوشی و زیرکی زیاد بدم میاد .

از این که یکی بخواد از زندگیت سر در بیاره و قبل از اینکه رازتو بهش بگی خودش بدونه بدم میاد.

این روزا از همه چی بدم میاد

دلم نمی خواد کسی سرزنشم کن کسی واسم دل بسوزونه کسی از حمیدم بد بگه

اون گناهی نداره خوب من نباید عاشقش میشدم

مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مگه نه این که دوسش داشتم؟ چرا ؟

آخ خدا خستم از این همه سوال بی جواب از دلتنگی از دلواپسی از خودم از زندگی بی هدفم

می خوام آدم بشم اما نمیدونم چجوری

راستی بابای حمید فوت کرده

می خواستم بهش تسلیت بگم اما نذاشتن گفتن کار اشتباه

به نظر شما اشتباه؟؟

شاید نمیدونم دیگه مغزم کار نمی کنه

من برم دیگه سرتون رو درد آوردم بد از این همه مدت که اومدم

راستی سر سفده افطار دعام کنید  دعا کنید خدا یه عقلی به من بده یه کیسه پولم به شما

و خوشبختی رو به حمید

یا علی

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 1:16 توسط نگین |


خوب که چی ؟

حالا با هم هم دوست شدیم من این سر دنیا تو اون سر دنیا

که چی بشه؟

اه خسته شدم شد یه بار بیام نت یکی نگه بیا با هم دوست بشیم!؟

من حمیدم رو می خوام

دلم واسش تنگ شده

هر چی روزا می گذره بیشتر نبودنش رو حس میکنم

بیشتر می فهمم دوستش دارم

هرچی بیشتر با آدما برخورد دار بیشتر قدرشو می فهمم

با این که نابودم کرد اما بهترین بود

دوستش دارم

خدایا کمکم کن

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 0:48 توسط نگین |


امشب دل یک نفر رو شکوندم چراااااااااااااااااااااااااااا؟

امشب دل خودمم شکست چراااااااااااااااااااااااا؟

امشب دلم می خواد داد بزنم چراااااااااااااااااااااااااا؟

امشب دلم می خواد حمید رو داشتم چرااااااااااااااااااااااا؟

امشب دلم می خواست میمردم چراااااااااااااا؟

امشب خیلی خستم چراااااااااااااا؟

خدا چراااااااااااااااااااااااااا؟

آخ خ  خ خ خ خ خ کاش به دنیا نیومده بودم کاش .............................

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 0:56 توسط نگین |


دیگر ساعتی بر دست من نخواهی دید!من بعد عبور  ریز عقربه ها را مرور نخواهم کرد!وقتی قراری  بین

نگاه  من و بي اعتنايي نگاه تونيست،

ساعت به چه کار من می آید؟؟؟

می خواهم به سرعت پروانه ها پیر شوم!مثلِ همین گل سرخ  لیوان نشین،

که پیش از پریروز شدن امروز مي پژمرد!

دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،

بعد بیایم و با عصایی در دست،

کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،

تا تو بیایی،مرا نشناسي!!

ولی دستم را بگیری و از ازدحام خیابان عبورم دهی!حالا می روم که بخوابم!خدا را چه دیده اي؟

شاید فردا

به هیئت پیرزنی برخواستم!تو هم از فردا،

دست  تمام پیرزنان وامانده در کنار  خیابان را بگیر!دلواپس نباش!!آشنایی نخواهم داد!قول می دهم

آنقدر پیر شده باشم،

که از نگاه کردن به چشمهایم نیز،

مرا نشناسی...!

چرا امشب انقدر دلم گرفته ؟!!! تو می دونی چرا؟ اما من میدونم چم . می دونم که اگه

تو بودی دلم نمیگرفت . نیستی. حالا می دونم چرا انقدر دلم گرفته.

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 1:5 توسط نگین |


سلام . خوبین ؟

 

یه یک ماهی هر روز میام نت اما حوصله آپ کردن ندارم . دست و دلم به

 

هیچ کاری نمیره . 8 ماه و 27 روز که گلم تنهام گذاشته . خوب بس دیگه

 

کافیه . تا کی؟ تا کجا؟ بخاطر کی به خاطر چی؟

 

ارزششو داره؟ خودتم خوب می دونی داری لحظه های عمرتو الکی الکی

 

حروم می کنی.

 

نه صبر کن ببینم چی داری میگی این حرفا مال تو ؟!!!!!!!!!!

 

حروم؟

 

به یادش باش به فکرش باش دوستش داشته باش اما خودت باش

 

همون نگین. هیچی ازت نمونده داری میمیری. گناه باور کن

 

اون دنیا واسه عذاب دادن خودت بایدجواب پس بدی

 

آره . همه اینا مجازات داره.

 

تو داری میبینی زنشو خودشو و تمام راههای بسته شده رو واسه

 

رسیدن به اون.

 

اما یه چیز دیگه هم دارم میبینم . یه چیزی تو چشمای حمید

 

یه چیزی تو رابطه حمید با زنش . یه ندامت یه بی محلی یه اشتباه

 

درست دارم میبینم این حمید من؟!

 

تو نگاهش پر از درموندگی . دلم واسش میسوز.

 

همه احساسم نسبت به همه تغییر کرده اما نسبت به حمید پر رنگ

 

تر از قبل شده مسخرس نه ؟!

 

چی داره به روزم میاد نمی دونم .

 

دلم خوشه به این که بعد از یه ماه شاید بیاد ببینمش که اونم همون لحظه

 

دیدنش خوب اما وقتی میره دوباره خرد میشم میشکنم

 

این قصه این درد تا کجا ادامه داره نمی دونم تو می دونی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

 

خستتون کردم دلم گرفته اما دیگه حوصله درد و دل کردن ندارم

 

شاید بازم اومدم شایدم نیومدم .دوستتون دارم البته شاید چون دیگه

 

به احساسم اعتماد ندارم. البته در مورد حمید استثنا.

 

یه جمله بگم دیگه میرم .

 

آدما بازی رو دوست دارن این دست ماست که انتخاب کنیم اسباب بازیشون

 

باشم یا هم بازیشون.

 

یا علی

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 23:48 توسط نگین |


فکر می کردیم عاشقی هم بچگیست

اما حیف این تازه اول زندگیست

 زندگی چیزی است شبیه یک حباب

عشق آبادی زیبایی در سراب

فاصله با آرزوهای ما چه کرد

کاش می شد در عاشقی هم توبه کرد.

 

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 11:5 توسط نگین |


سلام . سلام گلای من . دلم واسه همتون تنگ شده بود دلم واسه اینجا این خونه امن این پناهگاه خستگیهام

تنگ شده بود. ولی حوصله نداشتم بیام خسته بودم خسته از بیهوده زندگی کردن از بیهوده نفس کشیدن

از انتظار . از همه چی خستم . از خودم بدم. میاد دارم بازی می کنم با همه . نمی خوام نمی خوام کسی رو

اذیت کنم  ولی چی کار کنم  نبال یه نفرم که عقده هام رو سرش خالی کنم . می دونم کار احمقانه ای . می دونم

الان همتون می گین چقدر پست و نامردم. اصلا ولش کنید من نمی خوام آدم بشم . دیوونگیم رو دوست  دارم

عاشق بودن رو دوست دارم . به عشق اون من به خدا رسیدم . ولی الان آ لودم کثیفم  اه که چقدر از خودم بدم

میاد.

خوب بگذریم . 7 ماه و 26 روز که حمید رفته . رفت یه رفتن بدون بازگشت . اما نمیدونم چرا هنوز دلم واسش

تنگ می شه هنوز دوستش دارم ؟!!!!!!!

چرا شما می دونید؟!!!!!!!!!!

بهم بگو خدا بگو بگو چرا من چی کار کردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گناهم چی یود؟ خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم

دیگه نمی تونم  دوستش دارم

واسم دعا کنید . امسال امتحان کنکور دارم لای کتابمو باز نکردم . اینه بیهوده زیستنم آدم خسته میشه خوب

اما نمی شه نمی تونم نمی کشم توانشو ندارم . فکرم مشغول دلم تنگ چی کار کنم؟؟؟؟؟؟

یکم از چیزای خوبم بگم یه نفر اومده که تو زندگیم که دوستم داره اسمشم حمید اما...............

می دونید این نقطه چین چیه نه؟؟؟؟؟؟؟

خوب تا برم که درس دارم آخه افتادمممممممممممممممممممم . فیزییییییییییییییک لعنتی کی حوصله داره حالا

دوباره امتحان بده تقصیر خودم بود خوب دیگه حرفم نزن

خوب خیلی خوشحال و خرسند شدم از دیدنتون

ما رو از دعاتون بی نصیب نکنید یا علی.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 10:47 توسط نگین |